لارس فون تريه با "داگ ويل" ساخت سومين تريلوژی خود را آغاز كرده
است . تريلوژی اول او در اعتراض به اروپا و فروپاشی انسانيت در آن و تريلوژی دومش
در اعتراض به زوال اخلاقيات و كژرفتاری انسان های معاصر با يكديگر بود . حال در
نخستين بخش از تريلوژی سوم ، گويا فون تريه سرايت اين كژروی و اضمحلال به مهد صنعت
و تكنولوژی جهان و استمرار و گسترش آن به سوی آينده را نشانه رفته است .
او ريشه ء ددمَنِشی انسان ها را در خودخواهی و حُب نفس می بيند و فقر و جهل را هيزم
اين آتش می نمايد . خودخواهی و فقر و جهلی كه مرز و قِشر نمی شناسد . آفاتی كه در
وجود همه ء اقشار ، از تهی دست گرفته تا مستغنيان مالی و فرهنگی و هنرمند و روشنفكر
، ريشه دوانده اند . فقری كه فقط مضيقه و نداری مالی نيست و جهلی كه از ندانستن و
نياموختن نيامده است .
انسان ها همانگونه كه آبراهام مازلو گفته در طبقات هفتگانه ء نيازهای خود از
نيازهای غريزی و اوليه آغاز می كنند تا به نيازهای اجتماعی و ديگر خود برسند . پله
ء اول رفع اين نيازها ، نيازهای غريزی و حيوانی و اقتصادی است : خوراك ، پوشاك ،
مسكن ، ... و بعد امنيت و ... و ... فقط شعور و فرهنگ اجتماعی و اخلاق است كه عرض
اين طبقات نياز را محدود ساخته و موجبات اعتلای نيازهای او به طبقات بالاتر را
فراهم می سازند و وای به روزی كه اين حدود رفع نيازها ، محدود نگردند و اين حوائج
اغناء نشوند .
بشر می تواند چنان خودخواه باشد كه در رفع هر طبقه ء نياز خود حتی تا قربانی كردن
انسان های ديگر نيز پيش برود ، گويا تنها چيزی كه می تواند مانع اين پيش روی باشد
مكانيزمی خودنگهدار و درونی با عنوان عمومی اخلاق است . همان كه بهترين ترمز برای
عدم عبور از چراغ قرمزش بايد بدانيم . ترمزی درونی با هدايت از جانب عقل و وجدان و
دل ، ويژگی هايی كه گويا دومينش از حافظه ء انسان معاصر پاك شده است . و فون تريه
شواليه ای است كه برای احيای همين دومی می جنگد . آخرالزمانی كه او در پايان داگ
ويل بر پا می كند همانی است كه در پايان "شكستن امواج" ، "احمق ها" ، و "رقصنده در
تاريكى" برای "بس" و "كارن" و "سلما" پيش نيامد . احقاق حقی است بجامانده كه نبايد
آنرا با عصبيت و خشونت اشتباه گرفت . "گريس" كاری كرد كه ديگر چنان اتفاقى كه در
داگ ويل برای او افتاد ، برای كس ديگری نيفتد ، ولی آيا اين واكنش برای "بس" يا
"كارن" يا "سلما" مقدور بود ؟

فون تريه مضمونی بسيار والا و ضروری برای طرح را در قالبی بشدت متفاوت و بديع در
مِديوم سينما به تصوير می كشد . او بهتر از هر صاحب نظری در صنعت سينما می داند كه
مخاطب اثرش عام نيست ، اصولا" مضمون داگ ويل برای اهل تفكر هم بسختی قابل هضم است .
در حقيقت فون تريه هم می داند كه مخاطبی بسيار محدود برای داگ ويل خواهد داشت و لذا
قالبی مناسب برای كار پيدا می كند : فرمی كاملا" تجربی و به جرأت بی سابقه ، طراحی
لوكيشن روی يك صحنه با گچ ، و با حداقل ابزار صحنه . اين فرم ارائه و قالب نمايشی
كه به گفته ء خود وی دقيقا" از تِله تئاتر های تلويزيونی می آيد برای او كه "مده آ"
و "قلمرو" را برای تلويزيون به تصوير كشيده و سادگی ِ تصويرگری را در مانيفست "دگما
۹۵" پايه گذارده و از تعصب و جزمی گری در آثاری چون "عنصر جنايت" و "مسرى" تبرى
جسته ، كاری چندان دشوار و بعيد نمی نمايد . تصور كنيد اين نسخه ۱۷۷ دقيقه ای با
خروج و ورود دوربين به خانه های اهالی شهر و با حركت تيلت و پن آن در خيابانها چه
مدت زمانی پيدا می كرد . يا سكون و يكنواختی و سردی بازی ها و ديالوگ ها و حتی
نريشن جان هارت بدون اين دوربين روی دست چگونه بسادگی تماشاگران را به خواب می برد
. يا ساخت اين شهر كوچك كه با مختصات زمانی و مكانی ، پلاتويی منحصر بفرد و خاص می
طلبيد چه هزينه ای در بر می داشت و با پيش بينی فروش آن از لحاظ صنعتی چقدر می
توانست زيان بار باشد ... بدعت فون تريه در اين شيوه ء طرح كه از لحاظ ظاهر نيز
تشابهی مضمونی با كارهای برشت پيدا كرده و از اين جنبه هم باری معنايی به خود
افزوده قابل تحسين است . بازی های سرد و يكنواخت بازيگران ِ توانا ، با ويلونِ ممتد
و يكنواخت ويوالدی و سردی گزنده ء كنايه های جان هارت در روايت داستان ، فضايی عاری
از حس و مستعد برای نمايش خشم را فراهم كرده اند . نكته ديگر قابل توجه در داگ ويل
، طرح مضامين موازی و متواتر تكميلی است . جزء جزء ديالوگ ها ، روايت های نافذ و
كنايی جان هارت ، و گره های فرعی و اتفاقات جنبی داستان ، همگی ضروری و ياور مؤلفه
های اصلی داستان اند . مؤلفه های انسان و محيط و غريزه و اكتسابات همگی در عمل ،
تباهی به ارمغان آورده اند . هر گوشه ء فيلم كاربردی در رسای اين مفهوم دارد .
تام : ناجی روشنفكر ، نويسنده ء خوش فكر ، و عاشق ِ گنگ - تمنای غريزی ِتن دارد و
ريای تيزهوشان را . ما جينجر بين اهالی قديم و جديد تبعيض قائل است . ورا هرچند از
چاك متنفر است ولی او را در تجاوز به گريس صادق و خوب می يابد و به گريس درس تحمل
می دهد ، هر چند خود از گريستن در از دست دادن عزيز تاب نمی آورد . بن خجالتی است و
پايبند به اصول صنعت حمل و نقل ، او وظايفش را مو به مو اجرا می كند و به جای آنكه
از مشكلات انسانها بهره جويد ، سعی در كمك به ادای ديون آنها دارد . ليز هم از نگاه
های تام به خودش دلگير بوده ولی دست در دست قدم زدن تام و گريس را هم نمی پسندد .
خانم و آقای هنسون هم فقط به كارگاه كوچكشان و اقتصاد آن فكر می كنند . دكتر اديسون
پدر هم كه پزشك است ... و هيچ وسواسی نسبت به سرطان ندارد . اوليويا هم كه در
استعاره بردگی را تجربه كرده ﴿او هنوز مستخدم خانه های داگ ويلى هاست﴾ خيلی زود از
پس نقاب مظلوميت خارج می شود . چاك عاشق سيب و كار مولد و طبيعت است و گويا رازهای
آنها را در وجود گريس كشف كرده است ، سيبی كه چنان آنرا گاز می زند كه عصاره اش از
همه سو بر زمين می ريزد ، البته او انسانی است كه از له شدن سيب ها متنفر است .
اينان همه و همه مراقب و نگران جامعه ء كوچك خود هستند و اگر كسی را به بند اسارت
می كشند فقط برای حفاظت از كيان جامعه شان است .
فون تريه در قبال طرح سرگذشت اينان فقط يك سوال را پيش رو می گذارد : آيا سيرت و
سگالش اينان درست است ؟ آيا بايد هرچه ديده ديد و دل خواست را تصرف كرد ؟ آيا نبايد
از عاقبت كار ترسيد ؟ اگر مؤاخذه ای در كار باشد چه ؟ ... و اين همان تفكر مذهبی ای
است كه در آثار اخير فون تريه طرح می شود . مذهبی كه گويا در قرن بيست و يكم قرار
است بنيان پرداخت های فرهنگی و اخلاقی قرار گيرد . وسيله ای برای تعديل و اصلاح
جوامع بشری كه به صرف گرايشات و آلودگی های غريزی و اقتصادی انسان ، رو به زوال و
اضمحلال نهاده اند .
وقت آن است كه انسان ها به گونه ای متفاوت مورد خطاب قرار گيرند . داگ ويل فون تريه
پيشنهاد پايان دوران بشارت به انسانها با ملاطفت است . داگ ويل پيشنهاد انذار و
تهديد انسان ها است . گويا ديگر فقط بشارت های آسمانی اديان ، سمفونی ۹ بتهوون ،
سرود انترناسيونال ، شعرهای نيما و اليوت و ... برای هشدار به داگ ويليان و نجات
جوامع بشری كفايت نمی كنند .
داگ ويل نمونه ای تمثيلی از يك اجتماع است كه در آن از هر قشر نمونه ای هست : يك
نويسنده ، يك پزشك ، يك صنعتگر ، يك كشاورز ، يك نابينا ، يك متصدی حمل و نقل ، يك
مستخدم ، ... يك روشنفكر ، يك ... كه در شرايطی سخت ولی مساوی گوهر وجود را با خود
خوب حمل نمی كنند و آنقدر كه می نمايند و بايد ، انسان نيستند . فقر و جهل در ظاهر
گرامری خود دو لغت ساده و بسيط اند كه در معنا و بطن ِ مناسبات اجتماعی اَشكار شده
و مفاهيمی بسيار پيچيده و بغرنج و مهاجم می يابند . داگ ويل مأوای جاهلانِ فقير است
.

فون تريه در تريلوژی قبلی اش انسان های بره صفت و قربانی را ترسيم كرده است ، بعيد
نيست پس از "داگ ويل" در فيلم آينده ء تريلوژی جديدش هم قهر و جبر انسان های صدمه
ديده از تهاجم ديگران را به نمايش بگذارد . امريكا فقط ميدانی مناسب برای نمايش
سرايت توحش و بيماری معاصر است ، شايد بخاطر تبعيضات فاحش و بی قانونی نسبی حاكم بر
آن . در فيلم های آتی اين تريلوژی به يقين پيشروی در زمان به سوی حال و چه بسا
آينده را شاهد خواهيم بود ... و "مسرى" بودن توحش ، پيام اين تريلوژی برای بقيه
نقاط دنياست . پيش آمد قانونی با نام "قانون جنگل" برای جوامع بشری .
بايد مراقب بود ، نبايد به اين نتيجه برسيم كه : "اگر قوى نباشى خورده مى شوى" .
اين پايان خوبی برای بشريت نيست .